تبليغاتX
در هم شکسته

در هم شکسته

سنگهایی که به شیشه می خورد ...

روزگار غریب

 

آری روزگار غریبیست

آنچنانکه سایه ام را نمی شناسم ،  او زمن و من ز او گریزانم .

شکسته های دلم سرهم بند نمی شوند

و آنکه باید نیست

و من همیشه هستم

بی آنکه بدانم چرا .

روزگارم می گذرد بیهوده تر از هر بیهودگی

این است روزگار من

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 16  توسط آرام   | 

برای تو

 

برای دنیایم
برای پهناور دنیای تنهائیم
تو تنها نوایی
تو تنها صدایی
تو تنها نیازی
تو تنها ستاره
تو تنها نگاهی
تو را که دارم
برای دنیایم نام قشنگی بر خواهم گزید
تو را که دارم
دیگر اشکهایم به روی گونه هایم نمی ریزند
که گرمای بی دریغ محبتت
اشکهایم را در همان جا
درون چشم هایم می خشکاند
و گل خنده را بر لب هایم می نشاند
تو که هستی
دیگر دنیایم سیاه و تاریک و پر بی کسی نیست
تو تمام نداشته هایم را
با حضور دلنشین خویش پر کرده ای
و همه وجودم را از عشق و محبت و امید لبریز کرده ای
تو آمدی
چون فرشته ای از آسمان
با نغمه ای جانبخش
و مهربانی در حد بی نهایت
تو آمدی
و دنیایم پر شد از عطر حضورت
عطر گلبرگ های تازه شکفته گل سرخ ....

عزیزدلم دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 11  توسط آرام   | 

قیصر امین پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 12  توسط آرام   | 

....

 

آهسته ضربه های عجیبی به حلقه زد

گفتم :

که بوده است به در زد

ببین چه برد

فریاد زد :

خموش !

در دیگ خود بجوش !

هرگز کسی نبود و نبوده است پشت در

تا چند بی خبر

در این تصوری که

کسی پشت این در است ؟!

 

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت 19  توسط آرام   | 

پژمان بختياري

 

اين مانده به يادم كه در اين عمر سبك سير

چندي كه از آن ياد توان كرد نديدم

چون مردمك ديده د راين خانه دلتنگ

يك عمر دويديم و به جايي نرسيديم

افسوس كه نه ميوه به دست آمد و نه گل

چندان كه از اين شاخه بدان شاخه پريديم

گفتيم سخن ها و شنيديم سخن ها

افسوس چه گفتيم ، دريغا چه شنيديم

 

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 22  توسط آرام   |