روزگار غریب
آری روزگار غریبیست
آنچنانکه سایه ام را نمی شناسم ، او زمن و من ز او گریزانم .
شکسته های دلم سرهم بند نمی شوند
و آنکه باید نیست
و من همیشه هستم
بی آنکه بدانم چرا .
روزگارم می گذرد بیهوده تر از هر بیهودگی
این است روزگار من
سنگهایی که به شیشه می خورد ...
آری روزگار غریبیست
آنچنانکه سایه ام را نمی شناسم ، او زمن و من ز او گریزانم .
شکسته های دلم سرهم بند نمی شوند
و آنکه باید نیست
و من همیشه هستم
بی آنکه بدانم چرا .
روزگارم می گذرد بیهوده تر از هر بیهودگی
این است روزگار من
برای دنیایم
برای پهناور دنیای تنهائیم
تو تنها نوایی
تو تنها صدایی
تو تنها نیازی
تو تنها ستاره
تو تنها نگاهی
تو را که دارم
برای دنیایم نام قشنگی بر خواهم گزید
تو را که دارم
دیگر اشکهایم به روی گونه هایم نمی ریزند
که گرمای بی دریغ محبتت
اشکهایم را در همان جا
درون چشم هایم می خشکاند
و گل خنده را بر لب هایم می نشاند
تو که هستی
دیگر دنیایم سیاه و تاریک و پر بی کسی نیست
تو تمام نداشته هایم را
با حضور دلنشین خویش پر کرده ای
و همه وجودم را از عشق و محبت و امید لبریز کرده ای
تو آمدی
چون فرشته ای از آسمان
با نغمه ای جانبخش
و مهربانی در حد بی نهایت
تو آمدی
و دنیایم پر شد از عطر حضورت
عطر گلبرگ های تازه شکفته گل سرخ ....

| ||
آهسته ضربه های عجیبی به حلقه زد
گفتم :
که بوده است به در زد
ببین چه برد
فریاد زد :
خموش !
در دیگ خود بجوش !
هرگز کسی نبود و نبوده است پشت در
تا چند بی خبر
در این تصوری که
کسی پشت این در است ؟!
اين مانده به يادم كه در اين عمر سبك سير
چندي كه از آن ياد توان كرد نديدم
چون مردمك ديده د راين خانه دلتنگ
يك عمر دويديم و به جايي نرسيديم
افسوس كه نه ميوه به دست آمد و نه گل
چندان كه از اين شاخه بدان شاخه پريديم
گفتيم سخن ها و شنيديم سخن ها
افسوس چه گفتيم ، دريغا چه شنيديم